iهوای خاطره ها در سرم گرفته...
موضوع:
سه شنبه ششم دی 1390 11:48
کتاب اول دبستان در70 سال پيش
کتاب اول دبستان در70 سال پيش
ايام كلاس اول دبستان يکي از پرخاطرهترين دوران زندگي
آدمهاست و همه ما دوست داريم براي يک بار هم که شده، نخستين کتاب درسي
زندگيمان را بهدست بگيريم و صفحههاي آنرا به ياد دوران کودکي ورق بزنيم
و كمي هم در آن تأمل کنيم. گاه هم افسوس ميخوريم که اي کاش کتاب فارسي
کلاس اولمان را به عنوان يادگاري نگه ميداشتيم.
عبدالحسين کلهرنيا گلکار فردي است كه کتاب اول ابتدايي
خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداري کرده است. كلهرنيا بيش از 30 سال در
مدرسههاي استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعي کرده نظم را در زندگي
دانشآموزان نهادينه کند و امروز ميتوان از او به عنوان يکي از
دانشآموزان منظم هفت دهه گذشته نام برد.
استفاده از کتاب يادشده به سالهاي دهه 1320
مربوط ميشود و نوع خط به کار بردهشده در آن به صورت نستعليق و نسخ است.
در آن دوران که دانشآموزان با اين کتاب تحصيل ميکردند، اواخر جنگ جهاني
دوم بود.
کلهرنيا که دوران خردسالياش را با شعرها و جملههاي
کودکانه اين کتاب سپري کرده است، در اينباره ميگويد: «تأثير مثبت و
شاديآور بعضي از حکايتهاي اين کتاب هنوز پس از چند دهه بر روح و روان من
باقي مانده؛ به طوري که بارها از اين کتاب براي فرزندان و نوههايم قبل از
رفتن به مدرسه، خواندهام. برخي از حکايتهاي اين كتاب عبارتاند از: شب
مهتاب، بوسه مادر، عيد نوروز و پيشي پيشي ملوسم.»
او با اشاره به انتقادي که در همان سنين کودکي به يکي
از درسهاي اين کتاب داشته است، ميگويد: «درس «آذر و شخص کور» هميشه سؤالي
آزاردهنده در ذهن من به وجود ميآورد که چرا نويسنده اين کتاب ارزشمند، آن
فرد نابينا را مرد کور خطاب ميکند؟ چون من هميشه از واژه کور متنفر بودم
که اصلاً چرا انسان به خاطر معلوليت بايد تا آخر عمر احساس ذلت کند و هميشه
دوست داشتم که آدم عليل هرگز ذليل نباشد.

لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكیبا باشید
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب كنید
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه چهارم دی 1390 8:49
داره برف میاد!
وقتی اغلب جاهای ایران برف میاد
ما تو فکر برف بازی هستیم
غافل از اینکه یکی باید با آب یخ ظرفها رو بشوره

ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم، هاج و واج نگاهم کرد.
گفتم غذا پخته ام و این زیادی است ...
به او نگفتم که اگر فقط ده دقیقه سرکوچه بایستد حتما یک نفر را می بیند که
سطل آشغال بزرگ را می کاود برای یافتن لقمه ای نان !
دوروبرمان پر است از یتیم، نیازمند و کودکان خیابانی ...

یک محل را نذری میدهید، بی آنکه حواستان باشد
نیازمندان، زورشان به صف ایستادن نمیرسد
و اگر هم برسد، از لباسهایشان خجالت می کشند ...
آهوی رمیده ای که یادگار صیاد را همیشه با خود دارد
!
شاید تا دم مرگ ...


وصیت نامه ای ماندگار !

همیشه دست بالای دست بسیار است حتی برای ربودن روزی ...



تونل سبز عشق
در فصل تابستان، زمانی که درختان جنگل در سرسبزی کامل هستند این ریل های راه
آهن، قطار را به این تونل که "تونل سبز عشق" نام دارد هدایت می کند. این تونل در
منطقه ای در اوکراین واقع است.



1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه بیستم آذر 1390 13:51
172 نکته از
واقعه جانسوز و 72 شهید کربلا
واقعه کربلا تنها یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاد، اما این
رویداد بینظیر و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفی نقل و
روایت کرده اند، به همین دلیل برخی از اطلاعات و آمارها با یکدیگر
تفاوت دارد. به گزارش خبرگزاری مهر، با استفاده از آمار می توان هر
موضوع یا حادثه ای را دقیق تر بیان کرد تا افراد نیز آن را بهتر
درک کنند؛ نقش آمار در ارائه سیمای روشنتر از هر موضوع و حادثه،
غیر قابل انکار است. به دلیل آنکه بعضی از مطالب آماری، زمانی و
مکانی، حادثه کربلا را گویا تر می سازد، ۱۷۲ نکته از این واقعه
جانسوز و ۷۲ شهید کربلا بیان می شود:
•
خصوصیات منطقه عملیاتی کربلای ۶۱ هجری
1.
واقعه کربلا نزدیک رودخانه دجله و فرات اتفاق افتاده است
2. دجله در سمت چپ و فرات در سمت راست کربلاست 3. از نظر آب و
هوایی در منطقه خشک و گرم عراق قرار گرفته و در ضلع شمال شرقی
ایران قرار دارد و در جنوب غربی حجاز واقع شده است 4. منطقه رملی و
نیمه جنگلی است 5. در حاشیه نهرعلقمه، نخلستانی قرار دارد 6. دارای
تپه ماهور و پستی و بلندیهای بسیار است 7. نهر علقمه از فرات منشعب
شده و در نزدیکی اردوگاه حسینی قرار دارد 8. موسم تابستان با گرمای
مخصوص منطقه همراه است 9. کربلا در حاشیه فرات و قبرستان یهود قرار
گرفته است 10. از نظر اهمیت جغرافیایی، نقطه کور، منزوی و فراموش
شده، فاقد هر گونه امتیاز و اهمیت ویژه سیاسی، فرهنگی، نظامی و
اقتصادی در آن دوران است.
•
خصوصیات حرکت زمینی سید الشهدا(ع)
1. عقب نشینی تاکتیکی در زمان غیر قابل پیش بینی 2. بهره گیری از
زمین برای ایجاد جنگ روانی 3. انتخاب کمیت زمین برای به دست گرفتن
ابتکارعمل در جنگ 4. در اختیار گرفتن زمان و سلب آن از دشمن
5. ایجاد توازن دفاعی 6. تجزیه نیرو و تغییر جهت دشمن به سمت ضعف
7. به هم زدن نظم تشکیلاتی و ایجاد تغییر در قرارگاه جنگی دشمن ۸.
سلب اختیار از دشمن و به دست گرفتن ابتکار حرکت 9. اخلال در سیستم
تصمیم گیری فرماندهان نظامی 10. به دست گرفتن ابتکار عمل در زمین
11. به موضع انفعالی کشیدن دشمن
12. استفاده از پوشش طبیعی و تصنعی
زمین و بهره گیری از آن برای استتار و اختفاء
13. جلوگیری از تمرکز قوا هنگام حمله دشمن و ایجاد فاصله جغرافیایی
بین فرماندهی، تدارکات و ارتباطات 14.
ایجاد شتابزدگی در تصمیم
گیری نظامی و کندی در عمل دشمن 15.
سلب هر گونه بهره گیری
استراتژیک از زمین (از دشمن)
16. افزایش محدودیت در میدان عمل و
کاهش شدید میزان کارآیی دشمن
17. تعیین جهت حمله و نوع آرایش جنگی
دشمن به وسیله زمین 18.
به دست گرفتن ابتکار عمل در سازماندهی و
تجدید سازمان از لحاظ کیفی و کمی 19.
تعیین نوع بهره وری از برای
دشمن به صورت مطلوب 20. موضع گیری و آرایش مطلوب در دفع حمله
21. احراز آمادگی در هر شرایطی تا هر زمان و سلب آمادگی از دشمن به
وسیله زمین
22. بدون حرکت و صرف انرژی، آرایش دشمن را برای چند
ساعت به صورت جنگ روانی برهم زد.
•
مختصات جبهه جنگی حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)
1.
نام عملیات: هیهات من الذله 2. سال عملیات: 61 هجری قمری 3. ماه
عملیات: محرم الحرام 4. روز عملیات: جمعه دهم محرم 5. نوع عملیات:
جهاد ابتدایی 6. استراتژی حرکت و حمله: افشای چهره نفاق و تشکیل
حکومت 7. موضع جنگی : دفاعی 8. طول جبهه دفاعی : 180 متر 9. طول
محور عملیات: 360 متر 10. فاصله خیمه ها: دومتر
11. تعداد خیمه ها
: 60 عدد.
12.
ترکیب کیفیت نیرو: بنی هاشم، یاران، زنان و کودکان 13.
وضعیت
روحی و روانی : عاشقانی حفاظت پیشه 14.
تعداد سواره نظام : 32 نفر
15. تعداد پیاده نظام: 40 نفر 16.
تعداد کل نیروهای رزمی : 72 نفر
17. فرمانده کل قوا: سید الشهدا حسین بن علی(ع) 18.
پرچمدار لشکر:
ابوالفضل العباس(ع) 19.
فرمانده سمت راست: زهیر بن قین 20.
فرمانده
سمت چپ: حبیب بن مظاهر.
21.
وضعیت تدارکات : محاصره کامل
22. وضعیت تجهیزات: کمبود شدید
23. وضعیت آب و آذوقه: محاصره (تشنگی و گرسنگی)
24. موقعیت
جغرافیایی: قتلگاه
25. زمان و ساعت شروع حمله: دو ساعت گذشته از
روز(8 صبح) 26. رمز عملیات: لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
27. نوع آرایش جنگی: ساعتی – مثلثی – نعلی
28. تعداد بر هم زدن
آرایش دشمن : در سه مرحله که مرحله چهارم به جنگ تن به تن انجامید
29. طول مدت عملیات: هشت ساعت 30.
پایان عملیات: غروب آفتاب همان
روز.
•
مختصات جبهه جنگی یزید بن معاویه
1.
نام جنگ وعملیات: بیعت ظالمانه 2. استراتژی عملیات: محو کامل
اسلام ناب محمدی 3. ترکیب کیفیت نیرو: مردان مجهز و آماده 4.
موقعیت جغرافیایی : استراتژیک ترین منطقه 5. وضعیت روحی و روانی :
در خواب کامل سیاسی 6. تعداد سواره نظام: به علت کثرت آنان نامعلوم
7. تعداد پیاده نظام: به علت کثرت آنان نامعلوم 8. کل نیروی رزمی :
30 هزار نفر.
9.
فرمانده کل لشکر : عمر سعد
10. پرچمدار لشکر : درید، غلام عمر
سعد 11. فرمانده سواره نظام: عروه بن قیس احمصی
12. فرمانده پیاده
نظام: شیث بن ربعی
13. فرمانده ستون سمت راست: عمروبن حجاج
14. فرمانده ستون سمت چپ: شمر بن ذی الجوشن.
15.
وضعیت تدارکات : سریع، به موقع و فوق العاده
16. وضعیت
تجهیزات: به میزان چند ماه
17. وضعیت آب: مسلط بر رود فرات
18. وضعیت آذوقه : به میزان چند ماه
19. نوع جنگ : تهاجمی 20. موازنه
قوا: برتری کمّی ( 400 نفر مقابل یک نفر)
21. خط مشی سیاسی و
فرهنگی : نفاق
22. رمز اول عملیات: لشکر خدا به پا خیزید
23. رمز
دوم عملیات: پرتاب تیر توسط عمر سعد
24. تعداد آرایش: سه عدد
25. آرایش اول : مدور، پله چپ و راست ( پیاده سنگین)
26. آرایش دوم :
ستون سمت چپ ، سواره سنگین
27. آرایش سوم: ستون سمت راست ، سواره
سنگین 28. تن به تن: خطی، بسیجی ، عمومی ، سواره
29. رعایت قوانین
جنگی : نقض کامل.
•
بخشی از روز شمار قیام کربلا
1.
ورود امام حسین(ع) به کربلا و فرود آمدن در آنجا: دوم محرم 61
هجری 2. ورود عمر سعد به کربلا، به همراه چهار هزار نفر از سپاه
کوفه برای بیعت: سوم محرم و ورود شیث بن ربعی با چهار هزار نفر به
سرزمین کربلا: پنجم محرم 61 هجری 3. رسیدن دستور از کوفه بر ممانعت
سپاه امام از آب: هفتم محرم 61 هجری.
4.
ورود شمربا چهار هزارنفربه کربلا،همراه با نامه ابن زیاد به
عمرسعد، مبنی برجنگیدن با حسین(ع) و کشتن او: نهم محرم 61 هجری 5.
درگیری یاران امام، با سپاه کوفه: دهم محرم 61 هجری 6. حرکت سپاه
عمر سعد و اسرای اهل بیت از کربلا به کوفه: یازدهم محرم 61 هجری 7.
ورود اسرای اهل بیت از کربلا به دمشق: ماه صفر 61 هجری 8. بازگشت
اهل بیت ازصفر شام به مدینه: بیستم صفر61 هجری.
•
آمارهایی از آغاز و انجام نهضت خونین کربلا
1.
قیام حضرت امام حسین (ع) از روز خودداری از بیعت با یزید تا روز
عاشورا: 175 روز 2. آغاز و خاتمه قیام امام حسین(ع): مدینه به مکه
3. مدت قیام امام حسین(ع): یک هفته در مدینه، چهار ماه و 10 روز در
مکه، 23 روز بین راه مکه تا کربلا "از دوم محرم تا دهم محرم" 4.
تعداد منزلهایی که کاروان امام حسین (ع) از آنها عبور کرد: 18منزل.
5.
فاصله میان منزلهایی که کاروان امام حسین(ع) از آنها عبور کرد
با همدیگر: حدود سه فرسنگ و گاهی پنج فرسنگ 6. تعداد منزلهایی که
اسرای اهل بیت امام حسین(ع) از کوفه تا شام ازآن عبور کردند: 14
منزل 7. تعداد نامه های دریافتی امام حسین(ع) از کوفه: 12 هزار
نامه 8. تعداد بیعت کنندگان با فرستاده امام حسین(ع)" مسلم بن
عقیل" به کوفه : 18 هزار نفر.
9.
تعداد فرزندان ابیطالب که نام آنها درزیارت ناحیه به عنوان شهید
کربلا آمده است: 17 نفر 10.
تعداد کودکان بنی هاشم در بین شهدای
کربلا: سه نفر
11. تعداد اعضای خاندان بنی هاشم که درواقعه کربلا
شهید شدند: 33 نفر
12. تعداد فرزندان فرزندان امام حسین(ع) که در
کربلا شهید شدند: سه نفر
13. تعداد فرزندان امام علی(ع) که در
کربلا شهید شدند: 9 نفر.
14.
تعداد فرزندان امام مجتبی (ع) که در کربلا شهید شدند: چهار نفر
15. تعداد فرزندان جعفر بن ابیطالب که در کربلا شهید شدند: 4 نفر
16. تعداد شهدا و افرادی که نامشان در زیارت "ناحیه مقدسه" آمده
است: به غیر از سالار شهیدان و خاندان بنی هاشم، 82 نفر
17. مجموع
شهدای کوفه، از یاران امام حسین(ع): 138نفر
18. تعداد غلامهای شهید
کربلا: 12 نفر.
19.
تعداد سرهای شهدای کربلا که توسط دشمنان ازبدن جدا شده و کوفه
بردند: 78 سر 20.
تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قیس بن اشعف"رئیس
قبیله بنی کنده" : 13 سر بریده
21. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط
رئیس هوازن: 12 سر بریده
22. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قبیله
بنی تمیم: 17 سر بریده
23. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قبیله
مذحج : شش سربریده
24. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط افراد
متفرقه از قبایل گوناگون: 13 سر بریده.
25.
تعداد زخمهای نیزه بر بدن مطهر امام حسین(ع): 33 زخم
26. تعداد
ضربه های شمشیر بر بدن مطهر امام حسین (ع): 34 ضربه
27. سن
سیدالشهدا(ع) در هنگام شهادت: 57 سال
28. تعداد افرادی که
بعدازشهادت سیدالشهدا(ع) بر بدن آن حضرت، اسب تاختند: 10 نفر
29. تعداد افرادی که حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا برای آنان مرثیه
خواند: 10 نفر.
30.
تعداد کودکان و نوجوانان شهید واقعه کربلا که به سن بلوغ
نرسیده بودند: 5 نفر
31. تعداد افرادی که امام حسین(ع) در شهادت بر
آنان درود و رحمت فرستاد: دو نفر
32. تعداد شهدایی که سیدالشهدا(ع)
در واقعه کربلا بر بالین آنها با پای پیاده رفت: هفت نفر
33. تعداد
افرادی که دشمنان سرهای بریده آنها را سمت امام حسین(ع) پرتاب
کردند: سه نفر
34. تعداد پیکرهایی که در واقعه کربلا توسط دشمنان
قطعه قطعه شدند: سه نفر
35. تعداد اصحاب رسول (ص) که در واقعه
کربلا شهید شدند: پنج نفر.
36.
تعداد غلامهایی که در واقعه کربلا، خارج از کربلا( در بصره)
شهید شدند: یک نفر
37. تعداد یاران امام حسین(ع) که در کربلا به
اسارت درآمدند: دو نفر
38. تعداد یاران امام حسین(ع) که بعد او به
شهادت رسیدند: چهار نفر
39. تعداد افرادی که در کربلا با حضور
پدرانشان به شهادت رسیدند: هفت نفر 40.
تعداد زنانی که در کربلا به
شهادت رسیدند: یک نفر" ام وهب، همسرعبدالله بن عمیر کلبی".
41.
تعداد زنانی که در واقعه کربلا از خیمه خارج و به دشمن حمله ور
شدند: پنج نفر
42. سن حضرت علی اکبر در زمان شهادت: 27 سال
43. تعداد شهیدانی که سرشان از تن جدا نشد: دو نفر
44. تعداد افرادی که
بعد از شهادت امام حسین(ع) وسایل او را غارت کردند: 10 نفر
45. تعداد فرزندان ابیطالب که در کربلا شهید شده و نام آنها در زیارت
ناحیه آمده است: 13 نفر.
46.
تعداد خیمه های صحرای کربلا: 60 خیمه
47. فاصله خیمه های صحرای
کربلا از هم : دو متر
48. تعداد شهدای کربلا که با خانواده در این
واقعه حضور داشتند: سه نفر
49. تعداد مردان و پسرانی که در واقعه
عاشورا به اسارت درآمدند: هشت نفر 50.
تعداد افراد اسیر شده در
واقعه کربلا که به سن بلوغ نرسیده بودند: شش نفر.
51.
تاریخ هجری واقعه عاشورا: دهم محرم سال 61 هجری
52. تاریخ شمسی
واقعه عاشورا: 21 مهر شمسی
53. لقب گروهی ازشیعیان کوفه که به
خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند: توابین
54. ازاصحاب خاص
امیرالمؤمنین که در کربلا شهید شد: حبیب بن مظاهر
55. ازشهدای
کربلا و مؤذن سیدالشهدا(ع): حجاج بن مسروق جعفی.
56.
شهیدی که به بهانه آب دادن اسب خویش از اردوگاه عمر سعد جدا
شده و امام حسین(ع) پیوست: حربن یزید ریاحی
57. کسی که کودک
شیرخوار امام حسین(ع) را به شهادت رساند: حرمله
58. از مهمترین
درسهای نهضت کربلا و الفبای نخست فرهنگ عاشورا: آزادگی
59. قاتل
طفلان مسلم بن عقیل: حارث 60. قاتلی که به دستور ابن زیاد، مسلم ین
عقیل را بالای دارالأماره بردو سر از بدن جدا کرد: بکیربن حمران
احمری.
-
شهدایی که سرهایشان در روز عاشورا توسط دشمن به سمت امام حسین(ع)
پرتاب شد: عبدالله بن عمیر کلبی، عمروبن جناده، عابس بن ابی شبیب
شاکری.
-
شهدایی که پیکر آنها در واقعه کربلا توسط دشمن قطعه قطعه شد: حضرت
ابوالفضل العباس(ع)، حضرت علی اکبر، عبدالرحمن بن عمیر.
-
شهدایی که حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا برای آنان مرثیه خواند:
حضرت علی اکبر، حضرت ابوالفضل العباس، حضرت قاسم، عبدالله بن حسن،
عبدالله طفل شیر خوار، مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر، حربن یزید
ریاحی، زهیربن قین، جون.
-
کودکان ونوجوانان شهیدی که به سن بلوغ نرسیده بودند: عبدالله بن
الحسین(علی اضغر) کودک شیر خوار امام حسین(ع)، عبدالله بن
الحسن(ع)، محمدبن ابی سعید بن عقیل، قاسم بن الحسن(ع)، عمروبن
جناده انصاری.
-
تعداد شهدایی که اصحاب حضرت رسول(ص) بودند: انس بن حرث کاهلی، حبیب
بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانی بن عروه، عبدالله بن بقطر عمیری.
-
غلامهایی که در رکاب سالار شهیدان، به
درجه رفیع شهادت رسیدند: نصر و سعد. ازغلامان امام علی(ع)، منحج.
غلام امام حسن مجتبی(ع)، اسلم و غارب. غلامان امام حسین(ع)، حرث.
غلام همزه، جون. غلام ابوذر غفاری، رافع. غلام مسلم ازدی، سعد.
غلام عمرصیداوی، سالم. غلام بنی المدینه، سالم. غلام عبدی، شوذب.
غلام شاکر، شیب. غلام حرث جابری، واضح. غلام حرث سلمانی
-
افرادی که بعد از شهادت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند: سعد بن
حرث، ابوالحتوف، سوید بن ابی مطاع که مجروح بود، محمد بن ابی سعید
بن عقیل.
-
شهدای کربلا که در حضور پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند: حضرت علی
اکبر(ع)، عبدالله بن حسین(علی اصغر)، عمرو بن جناده، عبدالله بن
یزید، عبیدالله بن یزید، مجمع بن عائذ، عبدالرحمن بن مسعود.
-
زنانی که در واقعه کربلا به دلایلی از خیمه ها بیرون آمده و به
دشمن حمله ور شدند: حضرت زینب کبری(س)، کنیز مسلم بن عوسجه، مادر
عمرو بن جناده، ام وهب همسر عبدالله کلبی، مادر عبدالله کلبی.
-
اولین نفر از خاندان بنیهاشم که در کربلا به شهادت رسید: حضرت علی
اکبر (ع) فرزند سالار شهیدان کربلا.
-
شهیدانی که در کربلا سر از پیکرشان جدا نشد: حضرت علی اصغر (ع) و
حربن یزید ریاحی.
-
شهدایی که با خانواده های خود در این حماسه ماندگار شرکت داشتند:
جناده بن حرث، عبدالله بن عمیر کلبی، مسلم بن عوسجه.
-
مردان و پسرانی که در واقعه عاشورا به اسارت درآمدند: امام زین
العابدین(ع)، امام محمد باقر(ع)، عمر بن حسین، حسن بن حسن، زید بن
حسن، عمربن حسن، محمد بن عمر بن حسن، محمد بن حسین.
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
شنبه چهاردهم آبان 1390 7:57
یادی از زنده یاد حسین پناهی،
اگرچه سردی خاک محبتها را سرد و به فراموشی نزدیک می کند اما هنوز نقش و جایگاه زنده یاد حسین پناهی بازیگر شاعر و هنرمند معاصردر نقشخانه اذهان جاویدان است.
ازآجيل سفره عيد
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛مي شکنند
دندانساز راست مي گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب مي کنم
چطور روز روشن
دو ئيدروژن
با يک اکسيژن؛ ترکيب مي شوند
وآب ازآب تکان نخورد
بهزيستي نوشته بود:
شير مادر ،مهر مادر ،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام
که هميشه ميگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محيط زيست
دريا، دريا دکل ميکاريم
ماهيها به جهنم!
کندوها پر از قير شدهاند
زنبورهاي کارگر به عسلويه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتي!
داريوش به پارس مينازيد
ما به پارس جنوبي!
رخش،گاري کشي مي کند
رستم ،کنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبکه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
"جانا تو نکویی کن پاداش نکو بستان"
موضوع:
یکشنبه دهم مهر 1390 8:17

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا
رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما
بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود
مزیدی شده بر دشواری صدرا. بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی
آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و
عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای
اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد 50 سالهمان با آن كت قهوهاي سوختهاي كه به
تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو
براتون تعریف کنم. من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم
کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو
می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود
ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل ماش پلو که شب عید به
شب عید می خوردیم، بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم
با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و
مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و
دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می
کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می
کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا
نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده
بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف
صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم،
از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می
کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره
ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه
اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر
کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های
بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه
گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر
روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران
آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی عمو و دایی نثارم می
کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن
را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم
سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که
کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته
گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
باز کن می فهمی
باز کردم، 900 تومان پول
نقد بود!
این برای
چیه؟
از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند
برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.
راستش نمی دونستم که این چه معنی می
تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان
باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس
می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما
در هر صورت گفت از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا
رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من
دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون
کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای
دادنش یه شرط دارم...
چه شرطی؟
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که
خنده دار است.
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می
خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و
آن را پشت گوشش جا داد و گفت: به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل
نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
هرجا که بنگرم تو پدیدار بوده ای ای نانموده رخ تو چه بسیار بوده ای
موضوع:
سه شنبه پنجم مهر 1390 10:0
در میان بنی اسرائیل
عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین
شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر
الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد
گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد
و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:دست بدار تا سخنی
بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه
برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و
این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است؛ عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن
به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت. بامداد دیگر روز، دو
دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد
و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:کجا؟ عابد گفت:تا آن درخت
برکنم؛ گفت :
دروغ است،
به خدا هرگز نتوانی کند.
در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: دست بدار تا
برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر
شدم؟ ابلیس گفت: آن وقت تو
برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او
غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من
گشتی
منبع:کیمیای سعادت، ص
757

| |
|
بعد از
حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت
از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند
خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند
At a morning meeting, the
head of security told stories of why these people were alive and all the stories
were just
در صبح
روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و
همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود
...
..
..
As you might know, the
head of the company survived that day because his son started
kindergarten
مدیر شرکت
آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود
و باید
شخصا در کودکستان حضور می یافت
Another fellow was alive
because it was his turn to bring donuts
همکار
دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
One woman was late
because her alarm clock did not go off in time
یکی از
خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد
One of them missed his
bus
یکی دیگر
نتوانست به اتوبوس برسد
One spilled food on her
clothes and had to take time to change
یکی دیگر
غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد
One''scar would''t
start
اتومبیل
یکی دیگر روشن نشده بود
One went back to answer
the telephone
یکی دیگر
درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد
One had a child that
dawdled and did not get ready as soon as he should have
یکی دیگر
تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود
One could not get a
taxi
یکی دیگر
تاکسی گیرش نیامده بود
The one that struck me
was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means
to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He
stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive
today
و یکی که
مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با
وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی
پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و
به همین خاطر زنده ماند!
Now when I am stuck in
traffic
miss an
elevator
turn back to answer a
ringing telephone
all the little things
that annoy me
I think to
myself
this is exactly where God
wants me to beat this very moment
به همین
خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری
را از دست می دهم
مجبورم
برگردم تا تلفنی را جواب دهم
و همه
چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم
فکر می کنم
که خدا می
خواهد در این لحظه من زنده بمانم
Next time your morning
seems to be going wrong
the children are slow
getting dressed
you can''t seem to find
the car keys
you hit every traffic
light
don''t get mad or
frustrated
God is at work watching
over you
دفعه بعد
هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در
لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی
توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ
قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا
افسرده نشوید
بدانید که
خدا مشغول مواظبت از شماست |
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
در من منگر در کرم خویش نگر....
موضوع:
شنبه دوازدهم شهریور 1390 11:12
عید فطر مبارک...
حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می
گویند او این حکایت را بسیار
دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد.

و آن حکایت این است :
مردی بود بسیار
متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را
به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران
موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی
که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و
روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه،
غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که
خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان
داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد : این بی
انصافی است. چه می کنید، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش
از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن
ها که اصلاً کاری نکرده اند . مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته
باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ کارگران یکصدا گفتند : نه،
آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود
این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که
ما گرفته ایم . مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند
برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم.
شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید.
من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و
بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم . مسیح گفت : بعضی ها برای
رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی
کار تمام شده است، پیدایشـان می شـود. امـا همه به یکسان
زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را
نمی نگرد، بلکه دارائی خویش را می نگرد.
او به غنای خود نگاه می کند نه به کار
ما. از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی شکفد باید هم اینگونه باشد . بهشت، ظهور بی
نیازی و غنای خداوند
است...
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
عشــق و تــاریخ مصــرف ؟!
موضوع:
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 16:13
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 9:43
نامه ای از دل تاریخگو اینکه این نامه ایست که میان یزدگرد ساسانی و عمر ابن خطاب مبادله شده بوده است
نامه پادشاه بزرگ سا سا نی یزدگرد سوم به عمر
متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم
بسم الله الرحمن الرحیم از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين به: يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول
کرده و بيعت نمايی . زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می
کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و
ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع
کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در
جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش
پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به
حقيقت .
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و
اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و
پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان
ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای
پارسيان را پيدا خواهی نمود ، اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است
تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد . الله اکبر
خليفه مسلمين عمربن الخطاب
يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد: به نام اهورا مزدا،
آفريننده جان و خرد از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه
تازيان تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که الله اکبرنام
داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد
ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و الله
اکبر پرست شويم.
شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان
نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک،
هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند
و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و
نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم پندار نيک، گفتار
نيک و کردار نيک را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و
مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد .
تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم
تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و
به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می
زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا
پرستی بدهند؟
به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران،
خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش
در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را
به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و
رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده
نگهداريم.
خدای ما اهورا مزدای بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را
خواسته ايد نام بدهيد و الله و اکبر را برای او بر گزيده ايد و او را به
اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام اهورا
مزدا مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان،
ياری می رسانيم و شما به نام الله اکبر خدای آفريده خودتان دست به کشتار
و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی
را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟
شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان
گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا
پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را
همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام الله اکبر به اين
لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد
ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟
امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها
که فرمانبردار اهورا مزدا بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيروالله
اکبرشده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد
همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان
عربی برايش نماز بگذارند. زيرا الله اکبر شما تنها زبان عربی می داند.
به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و
مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار،
رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان
به نام الله اکبر خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها
بکش.
آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی
و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای
تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.
شما با همان الله اکبر تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک
مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.
مهر
یزدگرد ساسانی
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
دوشنبه سی ام خرداد 1390 8:5
میلاد شاه مردان مولا علی علیه السلام مبارک
"در وصف تو الحق پسر عاص سیه روی
قولش به خطا بوده و فعلش به صوابست
گفتا که علی در بود و زر مصفا
و این باقی عالم همگی تیره ترابست"
(آخوند ملا حسن کبگانی)
بسم الله الرحمن
الرحيم
اين وصيتنامه
اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مىكند: گواهى مىدهد كه
معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و
رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش
كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و
پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او
نيست و بدان مأمور گشتهام و منم از نخستين مسلمانان».1
اى حسن! من تو را و
تمام فرزندان و خاندانم و هر كسىكه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از
خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مىكنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و
همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص)
شنيدم كه مىفرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين
را تباه ساخته و از بين مىبرد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى
العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته
باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما
آسان گرداند.
الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم:
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهن
هاشان به سبب سنگدلىتان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان
داريد).
الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا
بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره
آنان توصيه مىفرمود، به اندازهاى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود
ارث قرار مىدهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين
كرده!
الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا
بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عملكردن بدان بر شما سبقت
جويد.
الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد،
از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.
الله الله فى بيت
ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان
(خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى بماند، كه اگر رها شد،
مهلت داده نمىشويد و به عذاب دچار مىگرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند
فرصت زندگى به شما نمىدهد.
الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از
خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را
فرونشاند.
الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد،
از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش
دوزخ.
الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا
بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك
سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.
الله الله فى الجهاد
باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه
خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.
الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا
بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع
شود.
الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره
اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.
الله الله
فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره
زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه
فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش
مىكنم».2
آنگاه فرمود:
الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه
لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم
كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن
بگوييد، همانطور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته
كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد،
پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد.
بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش
و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روىگردانيدن از
هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه
شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است.
خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق
پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مىكنم و شما را به خدا
مىسپارم و سلام و رحمتش را بر شما مىخوانم.
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
آنچه از پیامبر کمتر شنیده اید
موضوع:
سه شنبه دهم خرداد 1390 8:6
آنچه از پیامبر کمتر شنیده اید
مردی
بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش
آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی. اصحاب
عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت
شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی
بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش
صدا بگیرد
گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید
گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود
بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم
گفت
مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید
که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید
گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد
گفت اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر. خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می برد
می فرمودند ریش های خود را کوتاه نگه دارید زیرا به تمرکز و حافظه تان می افزاید
در
زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و
هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را
مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند
در زمانی که دختران سنگسار می شدند،دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند. از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.
وقتی
پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی
تابی می کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی
کند
هنگام
دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به
پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این
موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه
برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند
است
هنگام
طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از
تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت.
وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، ان قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده
کنندگانش به گریه می افتادند
روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن و
خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او
را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می
کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید
از آن ها عذر بخواهد
گل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید
او پیامبر اسلام بود، رحمة للمومنین، رحمتی برای جهان ...
او پیامبر و موسس دین اسلام، محمد بود. رحمتی جاودانه برای مردم جهان
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
حس مادری در میان برخی جانداران
موضوع:
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 15:16
تصاویر و اسامی بدترین مادرهای دنیا
پانداها، خرگوشها، همسترها و عقابها از دسته جانورانی هستند که نسبت به فرزندان
کوچک خود بدرفتاری می کنند، آنها را در دوران نوزادی رها کرده و یا حتی آنها را می
خورند.
پیوند میان مادر و فرزند در سرتاسر جهان پیوندی مثال
زدنی است اما در همین جهان مادرانی وجود دارند که هیچ شباهتی به مادران دل نازک و
مهربان ندارند، البته در جهان حیوانات و حشرات.
سوسک گورکن:
این حشره یکی از بدترین مادرهای جهان است زیرا فرزندان خود را در بازی
مرگباری می خورد لارو این سوسک درون جسد موش مرده ای قرار می گیرند که توسط مادر و
پدر درون حفره ای دفن شده است، سوسک مادر غذای فرزندان خود را با خوردن لاشه موش
تامین می کند و در نتیجه به صورت ناخودآگاه لاروهای خود را می خورد.

تعداد لارو این سوسکها معمولا بیشتر از اندازه
ای است که تمامی آنها بتوانند درون بدن موش جا بگیرند از این رو شانس بقای برخی از
این لاروها افزایش پیدا خواهد کرد.
پاندا:
بر خلاف تصور همگان، پانداهای مهربان مادرهای بسیار بدی هستند زیرا در
زمانهایی که دو فرزند به دنیا می آورند، یکی از آنها را به حال خود رها می کنند.
این جاندار در میان انسانها وجهه ای زیبا و خوب دارد اما در اصل یکی از بد ترین
مادرهای دنیا است زیرا دومین فرزند خود را که در زمان تولد بسیار کوچک است، به حال
خود رها کرده و تنها می گذارد.

با این همه پانداها به فرزندی که وظیفه بزرگ
کردن او را به عهده گرفته اند توجه بسیاری می کنند و از این رو محققان باور دارند
پانداها واقعا توانایی رسیدگی به دو فرزند را نداشته و باور دارند یک توله پاندای
سر حال و قوی بهتر از دو توله پاندای ضعیف و بیمار است از این رو از همان ابتدا یکی
از فرزندان خود را نادیده می گیرند.
همسترها:
یکی دیگر از مادرهای هم نوع خوار یا فرزند خوار جهان همسترها هستند.
این جاندار برخلاف ظاهر لطیف و دوست داشتنی که دارد، قاتلی سنگدل است که معمولا
فرزندان خود را می خورند. همسترها نیز برای اطمینان از اینکه چند عدد از فرزندانشان
زنده و سالم باقی می مانند، چند نوزاد اضافی به دنیا می آورند تا حتی در صورت کم
بودن غذا نیز بتوانند از رشد و نمو چند فرزند خود اطمینان حاصل کنند.

عقاب سیاه:
این پرنده مادر بسیار بدی است زیرا دست از نزاع و جنگ با هم نژادان خود بر نمی دارد
و برای جدا کردن فرزندان خود در نزاعی مرگبار هیچ اقدامی نمی کند. به گفته محققان
این پرنده ها معمولا درگیر نزاعهایی خشن می شوند و عقابهای پدر و مادر در زمان
درگیری جوجه های بزرگتر و کوچکتر، زمانی که جوجه های بزرگتر کوچکترها را می کشند،
تنها در گوشه ای نشسته و نگاه می کنند.

در واقع این پدیده یک قرارداد همکاری بی رحمانه
میان جوجه های مسن تر و مادر بوده و می توان آن را فرزند کشی نیز نامید عقابهای
مادر از این رو تا این حد خونسرد به کشته شدن جوجه های کوچکتر خود چشم می دوزند تا
بتوانند از بقای جوجه های بزرگتر و تامین بودن منابع غذایی آنها اطمینان حاصل کنند.
مرغابی شانه به سر:
این پرنده ها هم در دسته مادرهای بد قرار دارند زیرا جوجه هایی که دیرتر سر از تخم
در می آورند را به حال خود رها می کنند. این مرغابی ها لانه های شناوری می سازند و
درون این لانه از دو تخم مراقبت می کنند تا زمانی که یکی از جوجه ها سر از تخم در
بیاورند.

اما درست زمانی که اولین جوجه سر از تخم در می
آورد، مرغابی مادر به همراه جوجه اول لانه را ترک کرده و پرواز می کنند، در حالی که
جوجه دوم در میان طبیعت وحشی به حال خود رها می شود. زیرا این پرنده ها هم ترجیح می
دهند یک جوجه سالم و قوی را پرورش دهند.
سوسمار دم بلند:
به طور کلی یافتن مادر نمونه در میان خزنده ها کار بسیار دشواری است،
اما این سوسمار یکی از برترین مادرهای بد در جهان خزنده ها است. اگر این سوسمار در
منطقه ای تخم گذاری کند که اطراف آن توسط شکارچیان مختلف احاطه شده باشد، پیش از
اینکه فرزندانش سر از تخم دربیاورند همه آنها را می خورند. بهانه این خزنده برای
خوردن فرزندانش نجات آنها از شکار شدن است تا از سویی دیگر بتواند برای تخم گذاری
بعدی خود را قوی تر کند.

خرگوش:
خرگوشهای مادر از این نظر مادران بدی هستند که بلافاصله پس از تولد
فرزندانشان آنها را رها کرده و پس از آن برای 25 روز اول روزانه دو دقیقه برای غذا
دادن به فرزندانشان به لانه بازمی گردند. پس از این مدت خرگوشهای کوچک باید بتوانند
غذای خود را تامین کنند.

با این همه توجیه پذیرترین بهانه مادرانه برای
بد رفتاری با فرزندان به خرگوشها اختصاص دارد، زیرا گوشت این جانداران بسیار خوش
طعم است و خرگوشهای مادر برای دور نگه داشتن شکارچیان از لانه، آنجا را ترک می کنند
تا راز مخفیگاه فرزندانشان حفظ شود.
---------------------------------
این نیز چشمه ای از مهر مادرانه
مهر مادری
|




1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 13:18
ببخشيد شما ثروتمنديد؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
http://www.oknation.net/blog/home/blog_data/906/906/images/flower-line-s.gif
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 13:14
سلام ، چطوری ، گوشهات چطورن؟ خوبن؟ بابا؟ موهات داره کم کم میریزه
ها ، ولی صورتت عجیب تغییری نکرده ، انگار همیشه همین شکلیه ، بابا ؟ 66 سالت شد؟
وای ، چقدر زود دیر میشه ، یادم نرفته که صبحها میرفتی سر کار و من شیش هفت سالم
بود و ساعت 4 وقتی بر میگشتی لب پنجره میشستم ، آخه مامان نمیذاشت اون موقع ظهر
بیام بیرون ، آخه من خاک بازی رو دوست داشتم ، مورچه آتیش میزدم و گودال میکندم که
توش قایم شم ، به خاطر همین خیلی کثیف میشدم ، مامان نمیذاشت بیام بیرون ، مجبور
بودم وایسم تا از سر کار بیای ، یادته همیشه برام هر روز بیسکوییت رنگارنگ میخریدی
و میاوردی؟ همه ی خواسته ی من اون موقع از تو خواراکی بود، اگه میخریدی پدر خوبی
بودی و اگه نمیخریدی بد، یادته همه میگفتن لوسم کردی؟ همه میگفتن چون وحید ته تقاریه
لوس کردیش ، ولی من اینو نمیفهمیدم ، اون موقع گوشات میشنید ، یادش بخیر ، گذشت تا
اینکه من رفتم کلاس اول راهنمایی، چه روز بدی بود ، کم کم حس کردی داری شنواییت رو
از دست میدی ، رفتیم دکتر و گفتن که به مرور کامل ناشنوا میشی و فقط صداهای گنگ
میشنوی ، مامان گفت علت اصلی چیه دکتر؟ دکتر گفت: موج انفجار در جبهه که باعث کر
شدن گوش شده ، گفتیم چرا الان؟ گفت اثر بلند مدت داشته! یادته؟ اون موقع یک سری
مشکل مالی برات پیش اومد که خدا رو شاکرم که الان میتونیم مشکل مالی دیگران رو حل
کنیم ، خلاصه ، یادته اون موقع یک مشکل مالی پیش اومد برات و برای خرج درمانت رفتیم
کمیته ایثارگران و جانبازان ، یادته گفتی من 115 ماه تو جبهه بودم ، گفتن مدرک
داری گوشت مال جبهست؟ گفتی : دکترا تایید میکنن ، حتی دکترای ایثارگران ، گفتن نه
نمیشه باید بعد از مجروحیت از بیمارستان تو اون موقع نامه داشته باشی ، گفتی مشکل
اینه که من مجروحیت ندارم و این الان به زمین انداختتم ، اما کمکی نکردند که نکردند
، یا علی گفتی و خودت خودت رو کشیدی بالا و الان مرد تاثیر گذار منی ، کسی که نه
تنها مشکل مالی ندارد بلکه مشکل مالی دیگران رو هم حل کرد ، همیشه ازت گله میکردم
که چرا جانبازی و درصد جانبازی نگرفتی؟ تو میگفتی برای این چیزا نرفتی ، منم مسخره
میکردم ، اما تو بدون این چیزا به همه چیز رسیدی ، و فهمیدم که چقدر کثیفه روزگار
، بابا ، دستات خشکن ، با کوچکترین واکنش ترکشون میترکه و خون میان ، چرا؟ بابا 66
سالته هنوز صبح ها میری سر کار و وقتی میرسی خونه سری میری سر آشپزخونه و ظرفهای
دیشب رو میشوری و خونه رو تمیز میکنی و نمیذاری مامان کوچکترین تکونی بخوره؟ جریان
چیه؟ چرا انقدر خوبی؟ بسه! ولی بابا ، اینو بدون هیشکی مثل تو نمیشه ، و امروز
امیر مومنان علی (ع) به دنیا اومد و یاد تمام پدرها رو زنده کرد ، پدرم ! سرورم ،
نماد من ، الگوی من ، عزیز من ، دوستت دارم و روزت مبارک ، هدیه ام به تو جان
ناقابلم
فرزند حقیر تو ،که همیشه باعث اذیت تو شده
امید
شخصی
را به جهنم می بردند.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا
فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند
بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت
عشق
امیری
به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در
پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق
نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
زیبایی
دخترک
طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت
نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش
افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه
کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی
من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد
شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
شنبه سی ام بهمن 1389 11:55
حکایت
|
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که
باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
|
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی
ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند
پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج
کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد
کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می
کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،
دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه
سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه
سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می
شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و
زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه
برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین
برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از
کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید
که سه امکان وجود دارد:
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که
پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد
و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت
ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
|
به نتایج هر یک از این سه
گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت
و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از
دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه
های دیگر غیر ممکن بود.
|
در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی
هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق
قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و
شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت
کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل
نگاه نمی کنیم.
3ـ
هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
--
بله این حکایت زیبا را که آیینه روزگار ماست دوست بسیار گرانمایه ام برایم فرستاده بود
من هم معتقدم همیشه راه حل درست وجود دارد اگر حریف شما دغلباز ترین باشد
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 14:12
Free Music
معمولا من با خودم قرار داشتم درکنار هر چند موضوع و متن تاریخی ادبی و ...غزلی دوبیتی رباعی ...به هر تقدیر نوشته ای از خود داشته باشم ایام تعزیت سیدالشهدا هم شعر ننویسم مگر مرثیه یا صفحه ای از درد دلهای محرمی خودم چنانکه روال سالهای قبل بود در این پست دوستی مطلبی به من رسانید که نشد بپرسم ازاوست یا دیگری اما برای من تکان دهنده بود و حیفم آمد اینجا نیاورم چرا که بارها دوست همکلاسم را می بینم که در شرایطی سخت با بیماریی که روانش را آشفته کرده سرگشته می گردد یا در مغازه ای برای خرید سیگارش شرمساری می کشد و این متن مرا به روزهای نیمکت در کنار او نشستن برد
من
به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا
من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه شما دم دست
بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت
معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت
من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ
امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل
هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار
و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد
سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده
من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده بهتري
را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار
مي گشت
روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه قبولي هاي
کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به
خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني
کسي را کشته بود
من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر
کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن
را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه براي اولين بار
بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!
چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه
پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود
وقت قضاوت بود
جامعه ما هميشه قضاوت مي کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند
زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد
من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
من تو او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم
اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟
3 روز قبل
روزی،
بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی
بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر
انداز می كرد و می خواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همين
گيرودار عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به
پرواز درآمد . هنگامی كه ای دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم
آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت
و شگفت زده شد. سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من!
این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند تا از مقدار بیشتری از آسمان
بهره مند شوند ! آیا پهنه ي این سپهر بیكرانه برای هر دوی
اینها كافی
نیست؟ بره ی كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت آشتي و
دوستی بر قرار باشد!! وبره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست
این آرزو را در دل كوچك خود تكرار كرد .
جبران خلیل جبران

1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 11:32
کمی تامل واندیشه....
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و
براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان
و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري
هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه
اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك
روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده
برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده
بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه
در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان
باشد

....و عشق از دیدگاه مردمان جهان
عشقی که توأم با حسادت نیست دروغ است . (آلمانی )
عشق و سرفه را نمی توان پنهان کرد .( انگلیسی )
در جنگ عشق ، فاتح کسی است که فرار می کند ( انگلیسی )
کسی نمی تواند در آن واحد هم عاشق باشد وهم عاقل . (انگلیسی )
یک عشق عشق دیگر را از بین می برد . (انگلیسی )
عشق در هر کجا قدم بگذارد ، عقل ودرایت آنجا را ترک می کند . (عربی )
مرد از طریق چشم وزن از راه گوش عاشق می شود . (لهستانی)
عشق مانند ماه است وقتی که افزایش نیابد کاسته می شود . (پرتغالی )
عشق پیری مانند گل در زمستان است . ( پرتقالی )
عشق و گرسنگی بنای زندگی است . ( روسی)
عشق از چشمها آغاز می شود (روسی)
پاداش عشق عشق است . ( آلمانی
و حافظ علیه الرحمه گوید:
ازدم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما بدو محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...
یا :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید....






1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 7:57


Flowers Wishes - Comments and
-1
گل سرخي براي محبوبم...
"
جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به
تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند
مشغول شد .
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از
سيزده ماه پيش دلبستگياش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه مرکزي در
فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته
بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه
صفحات آن به چشم ميخورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون
بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد:
"دوشيزه هاليس مي نل" .
با
اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان
" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه
نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني
دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه
و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . |
هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .
"
جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر
هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي
او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها
قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک
.
هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراين
راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت
اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :
"
زن جواني داشت به سمت من ميآمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايياش
در حلقههاي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ
آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد .
من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن
نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با
لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد
عبور کنم ؟ " بياختيار يک قدم ديگر به
او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر
ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع
شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا
گرفته بودند
دختر
سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام
. از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از
سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود
, به ماندن دعوتم مي کرد .
او
آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر
به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به
خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع
نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار
نخواهد بود ,
اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود ,
دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .
به
نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم
. با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم
بود متحير شدم .
من
" جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما
بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي
شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نميشوم! ولي
آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من
خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت
کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست .
او گفت که اين فقط يک امتحان است !
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به
چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .
2-
روزی
يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت
و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از
آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد
بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که
دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض
حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته
بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر
کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا
قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند
تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد
روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم
را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را
باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی
آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را
داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد
روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط
احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا
بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'


Flowers Wishes - Comments and Graphics!
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 11:21
شب تار و آسمان سحر پر ستاره بود
تنها و طاقباز به بستر دو باره بود
گه در نهاد، یاد بجی در کنار رود
گه خاطرش ز خرمن و که پر گزاره بود
باران و بام کاهگل و بوی نان گرم
ازجای جای گوشه ی ذهنش اشاره بود
درکوچه های خاکی و جنجال کودکی
پر،پوچ و گل کوچک همه جا سرچپاره بود
سر پر غبار راه دراز گذار عمر
دل بی قرار و سینه نگو ، پر شراره بود
یک غلت زد دوباره کف دست زیر سر
اندیشه و مرور و مرور دوباره بود
در سینه داغ و بغض گلو جابجا نمود
" یعنی مگررفیق من اینک چه کاره بود"
تن داد ه دل سپرد به دریا ودست برد
بشمرد صفر و هفت...وگرم شماره بود
ز این سر الو...بریده بریده نفس نفس
زآن سوی خط شکستن بغض آشکاره بود
قسمت نبود و از پس یک عمر دیر باز
افسوس و اشک و حسرت و آه و اشاره بود
نغزی رخش به قالب ما نقش بسته بو د
با ما زیک قماش و قسمت و از یک قواره بود
* سر چپاره= این لغت و ترکیب در لهجه ما متداول است و اصالتا فارسی است. عباراتی مانند سرقول آمدن و سرچپاره بودن نوعا برای من زیبا و بی معادل است سرقول آمدن یعنی یاد آوری شدن یک موضوع و مطلب و سرچپاره بودن یعنی مد روز بودن.




1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 12:10

دل داده ام به دولت خوبان دلي دلي
سر برده ام به چاك گريبان دلي دلي
طوفان سخت حادثه در پيش روي ُو من
از كرده و نكرده پشيمان دلي دلي
حالي نمانده است كه اشكم در آورد
اشكي ز چشم خانه شتابان دلي دلي
دستي كجا ست رشته ي تار وجود را
پنبه كنان دهد سر و سامان دلي دلي
آزرده ام ستاره شمارم به روز و شب
از آسمان و سوزن مژگان دلي دلي
اين مردمان خسته ی آخر زمان ببين
باور نمي كنند " به قرآن " دلي دلي!
نغزی کمال معرفت آنگه شود پدید
کاین سر نهم به ساحت سبحان دلی دلی


1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
Penguin Linksbox
با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.