**********************************************************
خراب و خسته و بد حالم از فراز و فرود
چنان که کس به چنین حالتش مباد رکود
دلم برای شما می تپد ! برای شما!
چراغ کوچه زمانی قرار ما و شما بود!
چه شد به مهر و وفا ؟مهر ورز مهر آموز
چگونه شد که فراموش گشت زودی زود؟
چه بویناک و نمور است گوشه ی بند
چه ترسناک و به دور آنچنان که نفی و نفود*
ز زخم حنجر خون ریز در افق پیچید
صدای نرده ی آهن و وای جان فرسود
به کف فتاده تنی ناتوا ن کبود و قدید
سیاه و سرد و شب انگیز تن کرخت و کبود
ز تاب و تا فتاده رمق رفته دیده پنداری
ز کومه ها به سیاهی رود ز سوسو* دود
چراغ نیست که گشت است مایه ی سرسام
قرار نیست جز اقرارهای وهم آلود
نه قصه ایست صورت دژخیم و چنگک آهن
فسانه نیست به زنجیر پای و ضرب عمود
دروغ نیست زدوزخ که شیخ مسجد گفت
به دوزخ اند بلی قوم لوط و قوم ثمود
بگو ز " کاکه ی تیغون" *به نقل از مضمون
همان برادر افغان که درد ما بسرود
اگر نبود به کهریزک آنچه و آنچه در قندوز
سپید بخت نمی شد یکی ز حامد و محمود
******************************************
* کاکه تیغون= شاعر و طنز پرداز افغانیکه سروده بودند:
به ریش خویش ببند ای فلک فکاهۀ پدرود
مبارک است به حامد،مبارک است به محمود
*نفود =صحرایی کویری در حجاز که آن را ربع الخالی نیز گویند
سوسو= شعاع نور ی کم فروغ
*********************************************************
دیگر اینکه استاد پرویز مشکاتیان در این قحط نوا کالبد خاکی را به خاکیان واگذاشت و رفت
إذ إتّحد اليهود مع النّصاري
هنگامي كه يهود و نصارا متحد شدند(صهیونیزم مسیحی)
و طاروا بالحديد علي البروج
بر بالا پرواز كردند با آهنها (هواپيماها)؛
و الضحي المسجد الاقصي اسيرا
و مسجدالاقصي گرفتار شد؛
و صارا الحكم مع ذات الفروج
و زنها حاكم شدند؛
و نار في الخليج(فارس) لها سعير
آتشي در خليج شعلهور ميشود؛
و حكم بالحجاز مع العلوج
و پادشاهي در حجاز با مردان پست ميشود؛
و في الحرب الكواكب سوف تفني
در جنگ ستارگان زود فاني ميشوند
عوا صمهم مع زيت الخليج(فارس)
پايتخت آنها با روغن خليج (نفت) فاني ميشود؛
و ياجوج و ماجوج تفانوا
ياجوج و مأجوج فنا (كشته) ميشوند؛
و صاحوا يا بحارالدم هيجي
فرياد ميزنند اي درياهاي خون به هيجان درآييد؛
و قل لاعور الدجال هياء
بگو اي دجال لوچ آماده باش؛
فقدان الاوان الي الخروج
وقت خروجت نزديك شده.
روز قدس راآنچنان که امام فرموده بودند بر سر اسراییل فریاد بکشید
ای زبانزد گشته ای پر کرده آوازه
آی ای آوازه ات در خواب و خمیازه
توصیه مهم: شایسته است در دیدار با مقامات مواظب رفتاردختران محجبه ریش و سبیل دار کنار خود باشید.تا مبادا اشکتان را در آوردند
شفیعی کدکنی از ایران رفت
سفرت بخير، اما ...
یاسین نمکچیان
شاید مسافران فرودگاه بینالمللی امام خمینی (ره) هم نميدانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پلههاي هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگیهاي سرزمین مادریاش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سالها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بیسروصدا از دستش دادهایم.
![]() |
شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه بینالمللی امام نميدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آبها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاسهاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح میکند و از دانشجویان ميخواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط ميشود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامهها مطرح ميکند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگها منتشر شد، ولی کسی جدیاش نگرفت. رسانهها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ ميدانستند از طرفی دیگر نميتوانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همینگونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي ميکرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگیاش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجستهای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهمترین استاد دانشگاههاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنجشنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمیاش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانوادهاش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سالهاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمیترین چهرههایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتونهاي رودبار ميگذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاهها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز میشود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبهرو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز میشود و خیلیها تنها ميایستند و زمزمه ميکنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، / برسان سلام ما را»
(اقتباس از دنیای اقتصاد)
اینجا برای عشق سراغی نمی دهند
پروانه ی عبور به باغی نمی دهند
این خارزار و رفتن جمعی به کورمال
اینجا به شیخ نیز چراغی نمی دهند
مارا به پای من که به بازی گرفته اند
تعلیم راه رفتن زاغی نمی دهند
شعر نسیم و نقل گون را شنیده ایم
ما را محل به قیمت تاغی نمی دهند
سید * بهای مردم دانا یقین بدان
قدر کلاغ هم به کلاغی نمی دهند
نغزي ملول كرد سخن در سخن شدن
ديگر نشان زشرط بلاغي نمي دهند
* این سروده در استقبال از استاد و دوست اندیشمندم سید محمد رضا هاشمی نژاد سروده و به رویت آن بزرگوار در آمد چون در آن اشارتی به شعر زیبای گون و نسیم استاد شفیعی کد کنی داشتم . علی رغم تصمیم قبلی ام در اینجا درج کردم
*اشاره به این شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی یادش جاویدان شفیعی را با "در کشور شوراها"یش شناختم در حالی که نوجوانی پر شور و احساس بودم و اینک :
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما! تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!














