پاییز شد و مهر شد و فصل دگر شد
آویزه ی یخ از سر میزاب به در شد
گیتی که دوازده پسر پیر ش یک یک
سر کرده و آوازه بدر کرد و پدر شد
بر خواسته تا باز چه رنگ آوری آرد
جز خون جگر كو چه نصیب دل تر شد
شيرين نشد از چشمه ي نوشين لب خسرو
ز آن تلخ تر آن شهد كه در كام شكر شد
موسي و عصا و يد بيضا همه سهلست
با آتش طوري كه به اندام شجر شد
از چشم فلك بينم و افسوني ايام
بر چشم من آن تير كه بر تير دگر شد
خوش بود بهشتی لب کشت و می و مینا
عیشی که به یکباره هدر رفت و دو در شد
ما بی خبر و مست و پلاس چمن آنگه
یک جمع گريز ان تو مگو گشت خبر شد
کو عمر دگر پایه شوم دوزخیان را
که این عمر به پاتوق سر کوی و گذر شد
چون خوشه ی جو خم شده ام سر بگریبان
نغزی همه سر تا به قدم طوق و کمر شد
این نیز شوخی طبیعت که فقط یک لحظه از سال چنین تصویری در آب شکل می گیرد







